![]() |
![]() |
|
| .... |
|
ترا من چشم در راهم شباهنگام که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم؛ ترا من چشم در راهم. شباهنگام. در آندم که بر جا درّه ها چون مُرده ماران خفتگانند؛ در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام گَرَم یاد آوری یا نه، من از یادت نمی کاهم؛ ترا من چشم در راهم. نیما یوشیج
|
|
+ نوشته شده در
17 Feb 2008ساعت 23:57 توسط نیروانا |
|
|
هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد،از پی اش بروید ،
هر چند راهش سخت و ناهموار باشد. هنگامی که با بال هایش شما را در بر می گیرد ، تسلیمش شوید ، گر چه ممکن است تیغ نهفته در میان پرهایش مجرو حتان کند . وقتی با شما سخن می گوید باورش کنید ، گر چه ممکن است صدایش رویاهاتان را پراکنده سازد ، همان گونه که باد شمال باغ را بی بر می کند. زیرا عشق همان گونه که تاج بر سرتان می گذارد ، به صلیبتان می کشد . همان گونه که شما را می پروراند ، شاخ و برگتان را هرس می کند . همان گونه که از قامتتان بالا می رود و نازک ترین شاخه هاتان را که در آفتاب می لرزند نوازش می کند ، به زمین فرو می رود و ریشه هاتان را که به خاک چسبیده اند می لرزاند. عشق ، شما را هم چون بافه های گندم برای خود دسته می کند. می کوبدتان تا برهنه تان کند. سپس غربالتان می کند تا از کاه جداتان کند. آسیابتان می کند تا سپید شوید. ورزتان می دهد تا نرم شوید. آ نگاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تا برای ضیافت مقدس خداوند ،نانی مقدس شوید.. "جبران خلیل جبران" |
|
+ نوشته شده در
15 Feb 2008ساعت 19:55 توسط نیروانا |
|
|
نه تو آمدی نه من از یاد بردم یلدای انتظار قصه نیست اگر نه به سر می آمد ....
|
|
+ نوشته شده در
15 Feb 2008ساعت 19:25 توسط نیروانا |
|
|
جا مانده است چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر هیچ چیز ، جایش را پر نخواهد کرد ...
(برای کودک شاد درون تو ) |
|
+ نوشته شده در
15 Feb 2008ساعت 2:1 توسط نیروانا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
14 Feb 2008ساعت 18:51 توسط نیروانا |
|
|
+ نوشته شده در
14 Feb 2008ساعت 18:45 توسط نیروانا |
|
|
ولنتاین مبارک.
|
|
+ نوشته شده در
14 Feb 2008ساعت 1:26 توسط نیروانا |
|
|
درختی در آغوش گرفته ام |
|
+ نوشته شده در
4 Feb 2008ساعت 9:47 توسط نیروانا |
|
|
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد،
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاك
اندامم چه خواهد ساخت ، شریعتی
|
|
+ نوشته شده در
3 Feb 2008ساعت 9:23 توسط نیروانا |
|
|
شکست...شکست من ...تنهایی من و دوری من ...!
تو پیش من از هزار پیروزی عزیزتری و در دل من از همه افتخارهای این جهان شیرین تری. شکست ...شکست من...خودشناسی من سر پیچی من از توست که می دانم هنوز جوانم و پای چابک دارم...و به دام تاج شمشاد پژمرده نمی افتم. در توست که به تنهائی رسیده ام و لذت رانده شدن و دشنام شنیدن را چشیده ام. شکست ...شکست من...شمشیر و سپر در خشان من ..در چشمان تو خوانده ام که بر تخت نشستن یعنی برده شدن و فهمیده شدن یعنی هموار شدن و در یافته شدن یعنی به نهایت خود رسیدن و مانند میوه رسیده ای به زمین افتادن و خورده شدن . شکست...شکست من ...همراه دلاور من تو سرودهای مرا خواهی شنید و فریادهای مرا و سکوت های مرا و هیچ کس جز تو با من سخن نخواهد گفت از تپش بال ها و خیزش موج ها و از کوه هایی که شباهنگام می سوزند و تنها تویی که از شیب صخره روح من بالا می آیی. شکست ...شکست من...دلیری بی مرگ من ..من و تو با طوفان خواهیم خندید ...و با هم گور همه آنهایی را که در ما می میرند خواهیم کند و با اراده در آفتاب خواهیم ایستاد و خطرناک خواهیم بود. |
|
+ نوشته شده در
3 Feb 2008ساعت 9:20 توسط نیروانا |
|
|
از جبران خلیل جبران
هنگامی که با این فجایع روبرو می گردم با رنج فراوان فریاد بر می آورم: پس زمین ای دختر خدایان آیا انسان واقعی این است؟ و زمین با صدایی رنجیده پاسخ میدهد: این طریق روح است که تیغ ها و سنگ ها سر راه آن قرار گرفته اند. این سایه ای از انسان است.این شب است ؛ اما صبح خواهد آمد . |
|
+ نوشته شده در
3 Feb 2008ساعت 9:6 توسط نیروانا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
2 Feb 2008ساعت 12:21 توسط نیروانا |
|
|
من خلاف جهت أب شنا کردن را مثل یک معجزه باور دارم آخرین دانه ی کبرتم را می کشم در این باد هر چه باداباد.....
|
|
+ نوشته شده در
30 Jan 2008ساعت 11:46 توسط نیروانا |
|
|
روی کوچه برفی رد پایی ست که بر نگشته انگار قصه تو ست !
|
|
+ نوشته شده در
29 Jan 2008ساعت 19:53 توسط نیروانا |
|
|
دیدار ما چون آب و ماه چه دور ! چه در هم !
|
|
+ نوشته شده در
29 Jan 2008ساعت 19:39 توسط نیروانا |
|
|
صدایت
چراغانی یاد است در کشاکش اندوه غبارروب خاطر و خاطره مرا فریادکن تا شب تنهایی ام هزارتکه شود بگذار خورشید بتابد و پرندگان خسته شعرم در شاخ وبرگ سبز صدایت آشیانه کنند وتا همیشه تاریخ نام بلندت را ٬ آواز سر دهند .
|
|
+ نوشته شده در
29 Jan 2008ساعت 19:20 توسط نیروانا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
29 Jan 2008ساعت 12:0 توسط نیروانا |
|
|
فرق عشق و دوست داشتن
عشق در لحظه پدید میاد..... دوس داشتن در امتداد زمان...... عشق معیارها را در هم می ریزد...... .دوست داشتن بر پایه معیارها بنا می شود...... .عشق ویران کردن خویشتن هست........ دوست داشتن ساختنی عظیم است....... عشق ناگهان و نا خواسته شعله می کشد....... دوست داشتن از شناختن سرچشمه می گیرد........ عشق قانون نمی شناسد........ دوست داشتن اوج احترام به مجموعه ای از قوانین طبیعی است........ عشق فوران می کند چون اتشفشان........ دوست داشتن جاری می شود چون رود خانه |
|
+ نوشته شده در
29 Jan 2008ساعت 11:36 توسط نیروانا |
|
|
زمستان
|
|
+ نوشته شده در
28 Jan 2008ساعت 21:7 توسط نیروانا |
|
|
به تو نگاه می کنم
و می دانم تو تنها نیازمند یک نگاهی که به تو دل دهد ، آسوده خاطرت کند ، بگشایدت تا به در آیی ، من پا پس می کشم و در نیم گشوده بروی تو بسته می شود .
(مارگوت بیکل) ترجمه احمد شاملو
|
|
+ نوشته شده در
19 Jan 2008ساعت 11:24 توسط نیروانا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
سیاه قلم بروبکس رپر امارات امیر مکزیکی سرزمين يخي سوپ سوسک آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 دی 1386 |
| پیوندها |
|
بروبکس رپر امارات اشک های یخی اما سوزان هیچکس بچه های سه راه عشق آتشین پرنسس |
|
RSS
|